چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
شب قدر
بعد ازاحیا وقتی به سمت خانه می رفت. اصلاً توی یک حال و هوای دیگری بود. از ظاهرش پیدا بودکه حسابی خودش رو احیا کرده است. میشد می فهمید دل به کسی سپرده . آن هم کسی که هستِ هستی زاوست.
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
پاک کن
جمعه سیزدهم دی 1387
مولای عاشورایی
چهارشنبه سی ام مرداد 1387
تكليف ما
داشت به او فكر ميكرد. به اينكه هر وقت ميخوابد او بيدار است. هر وقت ثواب ميكند. او خوشحال ميشود و دعايش ميكند. هروقت معصيت و گناه ميكند او ناراحت ميشود و برايش طلب مغفرت ميكند. هر وقت سست ميشود و ميلغزد باز هم او برايش دعا ميكند. خلاصه هر طوري كه رفتار ميكند. او حواسش به همه هست. و پيوسته از خدا ميخواهد كه ما – انسانها – از طريق هدي خارج نشويم. و در عين حال حال گام و حركتي در جهت صراط مستقيم باشيم. همهي اين الطاف و مرحمتها به سرعت از ذهنش گذشت. به خود گفت: همهي اينها درست است. ولي من در طرف مقابل براي او چه كرده ام؟ آيا آنطور كه بايد به وظيفه ام عمل كردهام؟ آيا به موقع از حق او دفاع كردهام؟ در اين بين دستمالش را جيب درآورد و عرق پيشانياش را پاك كرد.
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
پیامی کوتاه برای ماه
چند روزی است که یکی از دوستان پیام های کوتاه جالبی با موضوع همین ایامی که هست میفرستد. مثلاً امروز برام فرستاده بود که : «ای شنواترین شنوایان! دعای ما را به اجابت برسان و باقی ماندهی غیبت را بر ما ببخش! » پیش خودم گفتم :« چه خوبه که من هم جوابشو بدم . و این پیام رو هم برای چند نفر دیگه بفرستم. خود این تذکرات کوتاه میتونه برای لحظاتی بیشتر ما رو به یاد آقامون بندازه.» پس موبایلم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم .
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
سعادت
اواسط تیر ماه بود. پیش یکی از همکارانش رفته بود . تا کاری انجام بدهد . همکارش تا اون رو دید ؛ گفت : راستی دیگه جایزه نمیدی.؟ گفت : به چه مناسبت ؟ اون که انگار تازه متوجه اشتباهش شده بود . ادامه داد : راستی ؛ نیمه شعبان بود. حواسم نبود. بهش گفت : بله . انشاء الله ؛ اگه عمری باقی باشه. حتماً در خدمت همکاران خواهم بود. بعدش هم از دفترش بیرون آمد . توی راه که به سمت اتاق خودش میرفت. توی دلش غوغایی بود. از یک طرف نفسش میگفت : بابا تو رو چه به این حرفها . بنده روسیاهو چه به این کارها. و... . و از طرفی دیگه : ندایی درونش میگفت : خوشا بر احوالت . بنده خدا . چه سعادتی داری. همین که این همکارانت تو رو با این مناسبت ها و ایام میشناسن. باید بری خدارو صدهزار بار شکر کنی و کلی مواظب باشی. تا یک وقت با یک عمل نسنجیده ظن و گمان مثبت اونها رو به منفی بدل نکنی. توی همین افکار بود که دید در آستانه در خانه بچه کوچکش منتظر ایستاده تا او بیاید.
یکشنبه بیستم مرداد 1387
انتخاب
بعدازظهر بود . گفتم : برم یه سری به دفترچه یادداشت اینترنتی ام بزنم. ببینم . خبری! چیزی ؛ هست یا نه؟! اولش به فکرم رسید که یه چیز درست و حسابی بنویسم. ولی وقتی مشغول شدم. انگار یک چیزی دست و بالم رو بسته بود. چی و چه جوری ؛ نمیدونم ؟ فقط یک چیزی ته دلم میگفت : آدم حسابی ! اول خودتو ... . ولی بعداز اون یک ندای دیگه ای در درونم طنین انداز شد که :
صد بار اگر توبه شکستی بازآ بازآی هر آنچه هستی باز آ
این شد که دیگه دست و دلم آماده شد تا برای آقا و سرورم یک لحظه هم که شده بنگارم.
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
یادی از دوست
خودکارمو از توی کیفم دراوردم . میخواستم چیزی بنویسم . نمیدونم چی؟ولی یه نیرویی بهم میگفت: بنویس. فقط درست بنویس. خودکار ُ دور دستم چرخوندم . یه چیزی مثل مِن مِن کردن یا دست و پا گم کردن و ... . بالاخره خودکارم روی کاغذ غلتی زد و خودی نشون داد : از من ،دل خستگی و رنجوری . از تو شادابی و صبوری. از من ، دوری و مهجوری. از تو مشتاقی و مهجوری. من بیمقدار هر چه بگویم ؛ گنه و آفت و پستی است. لیک از تو والا؛ همه خوبی و ثواب و هستی است. ... دیگر نتونستم بنویسم . انگار چشام میسوخت. دستمال کاغذی رو ورداشتمو خودکارمو زمین گذاشتم.
جمعه یازدهم آبان 1386
حکایت ...
دیگری می گفت : اصلاٌ کجاست؟ زنده هست.؟
سومی گفت : نه بابا.هنوز نیومده. اگه آقا زنده بود که این قدر گرفتار و بدبخت نبودیم .!
او که این حرف را می شنید. در دلش آنقدر افسوس خورد و پنهانی گریه کرد که از حال رفت.
جمعه سی ام شهریور 1386
«توکّل»
چند روزی بود که خیلی بهم ریخته بود. از قیافه اش می شد فهمید که درگیر یک گرفتاری یا دردسر جدّی شده است. بعد از دو روز صداش دراومد که آقا یک بدهی چند میلیاردی به بار آورده است. رفتم پیش اش و گفتم : چیکار کردی ؟ چی شده ؟ با کلافه گی گفت : نمی دونم . یک جای کار بد جوری میلنگه . اصلاً هیچی نمی دونم. کمی فکر کردم و بعد گفتم : من از رو شناختی که ازَت دارم . میدونم مقصّر نیستی. و ی چیزی این وسط هست. که روشن نیست. اگه میخوای نتیجه بگیری.توکّلت رو قوی کن . توکّل؛
