تبليغاتX
داستانک های مهدوی

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

شب قدر

 

 بعد ازاحیا وقتی به سمت خانه می رفت. اصلاً توی یک حال و هوای دیگری بود. از ظاهرش پیدا بودکه حسابی خودش رو احیا کرده است. میشد می فهمید  دل به کسی سپرده . آن هم کسی که هستِ هستی زاوست.
نوشته شده توسط کتابدوست در 18:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

پاک کن

بهش گفتم : با پاک کن جمله بساز . لبخندی زد و گفت : خدایا بحق حجت روی زمین ات ُ گناهان این بی مقدار را پاک کن.
نوشته شده توسط کتابدوست در 15:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم دی 1387

مولای عاشورایی

ای آنکه در هر روز و شب برای جدت حسین بن علی (علیه السلام ) گریه می کنی ؟ کی و کجا خیمه عزای حسین آت بر پا می کنی ؟ ما که به غیر از تو کسی نداریم . ای مولای عزیز (علیه السلام)  

نوشته شده توسط کتابدوست در 15:44 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

تكليف ما

داشت به او فكر مي­كرد. به اين­كه هر وقت مي­خوابد او بيدار است. هر وقت ثواب مي­كند. او خوش­حال مي­شود و دعايش مي­كند. هروقت معصيت و گناه مي­كند او ناراحت مي­شود و برايش طلب مغفرت مي­كند. هر وقت سست مي­شود و مي­لغزد باز هم او برايش دعا مي­كند. خلاصه هر طوري كه رفتار مي­كند. او حواسش به همه هست. و پيوسته از خدا مي­خواهد كه ما – انسانها – از طريق هدي خارج نشويم. و در عين حال حال گام و حركتي در جهت صراط مستقيم باشيم. همه­ي اين الطاف و مرحمت­ها به سرعت از ذهنش گذشت. به خود گفت: همه­ي اينها درست است. ولي من در طرف مقابل براي او چه كرده ام؟ آيا آنطور كه بايد به وظيفه ام عمل كرده­ام؟ آيا به موقع از حق او دفاع كرده­ام؟ در اين بين دستمالش را جيب درآورد و عرق پيشاني­اش را پاك كرد.

نوشته شده توسط کتابدوست در 11:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

پیامی کوتاه برای ماه

چند روزی است که یکی از دوستان پیام های کوتاه جالبی با موضوع همین ایامی که هست می­فرستد. مثلاً امروز برام فرستاده بود که : «ای شنواترین شنوایان! دعای ما را به اجابت برسان و باقی مانده­ی غیبت را بر ما ببخش! » پیش خودم گفتم :« چه خوبه که من هم جوابشو بدم . و این پیام رو هم برای چند نفر دیگه بفرستم. خود این تذکرات کوتاه میتونه برای لحظاتی بیشتر ما رو به یاد آقامون بندازه.» پس موبایلم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم .  

نوشته شده توسط کتابدوست در 17:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

سعادت

اواسط تیر ماه بود. پیش یکی از همکارانش رفته بود . تا کاری انجام بدهد . همکارش تا اون رو دید ؛ گفت : راستی دیگه جایزه نمیدی.؟ گفت : به چه مناسبت ؟ اون که انگار تازه متوجه اشتباهش شده بود . ادامه داد : راستی ؛ نیمه شعبان بود. حواسم نبود. بهش گفت : بله . انشاء الله ؛ اگه عمری باقی باشه. حتماً در خدمت همکاران خواهم بود. بعدش هم از دفترش بیرون آمد . توی راه که به سمت اتاق خودش می­رفت. توی دلش غوغایی بود. از یک طرف نفسش می­گفت : بابا تو رو چه به این حرفها . بنده روسیاهو چه به این کارها. و... . و از طرفی دیگه : ندایی درونش می­گفت : خوشا بر احوالت . بنده خدا . چه سعادتی داری. همین که این همکارانت تو رو با این مناسبت ها و ایام می­شناسن. باید بری خدارو صدهزار بار شکر کنی و کلی مواظب باشی. تا یک وقت با یک عمل نسنجیده ظن و گمان مثبت اونها رو به منفی بدل نکنی. توی همین افکار بود که دید در آستانه در خانه بچه کوچکش منتظر ایستاده تا او بیاید. 

نوشته شده توسط کتابدوست در 19:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

انتخاب

بعدازظهر بود . گفتم : برم یه سری به دفترچه یادداشت اینترنتی ام بزنم. ببینم . خبری! چیزی ؛ هست یا نه؟! اولش به فکرم رسید که یه چیز درست و حسابی بنویسم. ولی وقتی مشغول شدم. انگار یک چیزی دست و بالم رو بسته بود. چی و چه جوری ؛ نمیدونم ؟ فقط یک چیزی ته دلم می­گفت : آدم حسابی ! اول خودتو ... . ولی بعداز اون یک ندای دیگه ای در درونم طنین انداز شد که :                          

      صد بار اگر توبه شکستی بازآ                 بازآی هر آنچه هستی باز آ      

این شد که دیگه دست و دلم آماده شد تا برای آقا و سرورم یک لحظه هم که شده بنگارم.                  

نوشته شده توسط کتابدوست در 15:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

                                                   یادی از دوست

خودکارمو از توی کیفم دراوردم . می­خواستم چیزی بنویسم . نمی­دونم چی؟ولی یه نیرویی بهم می­گفت: بنویس. فقط درست بنویس. خودکار ُ دور دستم چرخوندم . یه چیزی مثل مِن مِن کردن یا دست و پا گم کردن و ... . بالاخره خودکارم روی کاغذ غلتی زد و خودی نشون داد : از من ،دل خستگی و رنجوری . از تو شادابی و صبوری. از من ، دوری و مهجوری. از تو مشتاقی و مهجوری. من بیمقدار هر چه بگویم ؛ گنه و آفت و پستی است. لیک از تو والا؛ همه خوبی و ثواب و هستی است. ... دیگر نتونستم بنویسم . انگار چشام می­سوخت. دستمال کاغذی رو ورداشتمو خودکارمو زمین گذاشتم.

نوشته شده توسط کتابدوست در 14:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم آبان 1386

حکایت ...

یکی می گفت : ستاره سهیل شده .(!)

دیگری می گفت : اصلاٌ کجاست؟ زنده هست.؟

سومی گفت : نه بابا.هنوز نیومده. اگه آقا زنده بود که این قدر گرفتار و بدبخت نبودیم .!

او که این حرف را می شنید. در دلش آنقدر افسوس خورد و پنهانی گریه کرد که از حال رفت.

نوشته شده توسط کتابدوست در 8:12 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام شهریور 1386

«توکّل»

چند روزی بود که خیلی بهم ریخته بود. از قیافه اش می شد فهمید که درگیر یک گرفتاری یا دردسر جدّی شده است. بعد از دو روز صداش دراومد که آقا یک بدهی چند میلیاردی به بار آورده است. رفتم پیش اش و گفتم : چیکار کردی ؟ چی شده ؟ با کلافه گی گفت : نمی دونم . یک جای کار بد جوری می­لنگه . اصلاً هیچی نمی دونم. کمی فکر کردم و بعد گفتم : من از رو شناختی که ازَت دارم . می­دونم مقصّر نیستی. و ی چیزی این وسط هست. که روشن نیست. اگه می­خوای نتیجه بگیری.توکّلت رو قوی کن . توکّل؛

نوشته شده توسط کتابدوست در 9:18 |  لینک ثابت   •